نمی دانم چرا می خواهم امروز  از یک مسئله ی خانوادگی صحبت کنم  سالروز ازدواج من و« زارا» دوباره رسید و من بازهم نتوانستم برایش هدیه ای بگیرم یا حداقل جشن کوچکی به را ه بیندازم نمیدانم چرا حالا که« زارا» را در کنارم دارم و مریم دوست داشتنی هم به جمعمان اضافه شده کمتر فرصت می کنم  عاشق باشم شاید سیستم سرد اداری دارد مرا به گرداب خودش می کشد طوری که به شکل یک کارمند در آمده ام ، شاید نمی خواهم آن چهره ی حقیقی و سراپا عاشقم را برای زنم رو کنم، شاید می خواهم مثل یک مرد معمولی زندگی کنم  نمی دانم چرا همه از بانک و     قسط هایش گرفته تا بقال و قصاب می خواهند که من یک مرد معمولی باشم  دست به یکی    کرده اند تا من هم قاطی  آنها شوم با انتظارات معمولی و قیافه ی یک مرد به اصطلاح اهل زندگی!  اما من این را نمی خواهم ، می خواهم آنگونه که که دوست دارم لحظات زندگی ام را سپری کنم ، یک عاشق سراپا خالص و از وجود« زارا »و «خدا» پر  که کینه به دل راه نمی دهد و به چیزهای معمولی فکر نمی کند . زارا حق دارد که با آن صدای همیشه مهربانش   با لحن گله مندی سردی سالروز ازدواجمان را یاد آوری کند شاید می خواهد آن من گذشته را به یادم بیاورد شاید او هم دوست ندارد من یک آدم معمولی باشم  باید در خودم تجدید نظر کنم پیش از آنکه بیشتر از اینها آلوده ی سیستم خشک اداری شوم باید دوباره عاشق شوم دوباره« زا را» را ببینم  به خودم بیایم و آن «محمدرضا»ی عاشق و از خود گذشته را دوباره زنده کنم به یک استحاله ی جدی نیاز دارم به یک بازنگری در زندگی عاشقانه و شاعرانه  نبرد سختی است بین ذات اول و این سیستم خشک و پر دروغ اگر شده از سمت اداری ام هم  کنار می گیرم و در گوشه ای آن گونه که می خواهم زندگی می کنم عاشق، خالص، صادق، وپویا  و اندیشمند. من این را می خواهم و اميدوارم دوباره خودم را پیدا کنم یاد غزلی افتادم که چند سال پیش برای زارا گفتم حالا می خواهم همین را به عنوان هدیه ی  به هم رسیدنمان تقدیمش کنم خودمانیم مسئله زیاد هم خانوادگی نبود مسئله مسئله ی عشق و زندگی عادی است!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

v   خط سوم

 

چشم های من و تو آینه ی درد هم اند

شانه های من وتو شانه که نه، کوه غم اند

چشم های تو عظیم اند و پر از درد عمیق

از همین روی برای دل من محترمند

هرچه چشمان تو خط سومی تر بشوند

باز می خوانمشان ، باز عزیز دلمند

حیف نیست اینکه غزالان خوش لبخندت

یک یک از دامنه ی بکر لبانت برمند

خنده ها  را پر و بالی بده در شعله ی عشق

تا به خاکستر من عمر دوباره بدمند

تو هم ازدرد بگویی به کجا تکیه کنم

با ستونهای خرابی که از اندوه خمند

§      

 

چشم در چشم هم از راه بگوییم و امید

چشم های من و تو آینه تالار هم اند

 

/ 9 نظر / 7 بازدید
کرم اله حکمتی‌پور

سلام رستم پور عزيز. شعرت را خواندم. زيبا بود. سعی کن دچار روزمرگی نشوی و به قول خودت معمولی نباشی. لذت بردم و استفاده کردم. موفق باشی.

سايه شمع

سلام آقای رستم پور ...............ميبينم که بعد از مدتها ... من به روزم

غلامرضا رزمی

گمان نمی کنم این دستها به هم برسند دو دلشکسته ی در انزوا به هم برسند سلام جناب آقای رستم پور من شما رو با این غزل می شناسم و مشتاق دیدار بودم که به لطف .بلاگ آقای سید مهدی موسوی وبلاگتون رو پیدا کردم. حتی جسارت به خرج داده ام و آن غزل را هم به ترکی ترجمه کرده ام البته باز در قالب غزل. بنا به گفته ی دوستان هم حق مطلب را خوب ادا کرده ام (حمل بر خودستایی نشه ها ). خلاصه از اینکه پیداتون کردم خوشحالم با یک غزل کلاسیک هم بروزم و منتظر حضور سبزتون. سلام منو به تمام بچه های ایلام برسونید.

آرش عليزاده

سلام آقاي رستم پور! كتاب تان در نمايشگاه امسال به دستم رسيد. سلام به همولايتي هاي تان برسانيد. مشتاق ديدار!

عرفان رعایی

آنکه اگر می آمد/ شاید می توانست ... سلام آقای رستم پور عزیز با شعری تحت عنوان " MARKETING " به روز و بی صبرانه منتظر نقد و نظر و حرف هایت هستم . شاد باشی . تا بعد ...

ناشناس

سلام خسته نباشين اقا محمد رضا بابا غصهی دنيا رو نخور تا بوده همين بوده هراس های بيهوده البته زيادم بيهوده نيستن ولی بايد به بيهوده زدن تشبيهشون کرد تو دنيای ما ولی خد انکنه تکراری بشی تو روزای تکراری فقط سعی کن که تکراری نشی من که برات دعا می کنم که تو هم مثل بغيهی ادامايی که گفتی همه چيز برات عادی نشه خدا همرات

خوب بود محل تولد خودتان را هم ميگفتيد