(هفت)
    (هفت)  
در یا  *** با موجهای دیوانه وارش *** شعر های عاشقانه می خواند *** بی گمان  *** شاعری غرق شده است
 

vيه روز دوباره......

 

نيستي و خاكستر دل خوشيارو مي بينم

توي آينه يه دل بي كس و كارو مي بينم

اشك حسرت پرده يسياهي رو چشام زده

نه تكون دادن دستات  نه قطا رو مي بينم

آخرش فلك با اون حسادتاش زهرشو ريخت

با شه! روز قيامت  اين نابكارو مي بينم

دشمنا حلقه زدن تا تو رو از من بگيرن

حالا مي فهمم چرا هي خواب مارو مي بينم

ياد پيراهن گلدارت به گريه م مي ندازه

وقتي رو دامن باد رقص گلا رو مي بينم

تو آخه نمي دوني كه بيكسي چه درديه

من مي دونم كه همه بي كسيارو مي بينم

تو به اون حلقه ي بخت سپيدت خيره شدي

منم اينجا رو دلم حلقه ي دارو مي بينم

آتيشم زدندو رفتند...... اما دوستشون دارم

آخ خدا ...... يه روز دوباره اون چشا رو مي بينم؟

 

 

()        link        ۱۳۸٤/۱٠/۱٠ - محمد رضا رستم پور